Wednesday، January 20، 2010

به او اعتماد کن

هرگاه که خدا تو را به لب پرتگاهی برد، به او اعتماد کن. زیرا یا تو را از پشت می­گیرد، یا به تو پرواز کردن را خواهد آموخت.

Tuesday، January 19، 2010

یک لیوان شیر


پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست می­آورد، یک روز به شدت دچار تنگ دستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می­آورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می­دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می­کنم.
پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قوی­تر حس می­کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسان­های نیکوکار نیز بیش­تر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد، اما ...
سال­ها بعد ...
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگ­تری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورت حساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورت حساب کار کند.
نگاهی به صورت حساب انداخت. جمله­ای به چشمش خورد. «همه مخارج بیمارستان قبلاً با یک لیوان شیر پرداخته شده است».
امضا دکتر هاروارد کلی

Thursday، January 07، 2010

گردنبند بدلی



جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله­ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن­بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود، چقدر دلش اون گردن­بند رو می­خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن­بند رو براش بخره.
مادرش گفت: خب! این گردن­بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، اما بهت می­گم که چکار می­شه کرد! من این گردن­بند رو برات می­خرم اما شرط داره: «وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می­تونی انجامشون بدی رو بهت می­دم و با انجام اون کارها می­تونی پول گردن­بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می­ده و این می­تونه کمکت کنه
جنی قبول کـرد. او هر روز با جدیت کارهایی کـه بهش محول شـده بود رو انجام می­داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می­ده. به زودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن­بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن­بند رو دوست داشت. همه جا اونو به گردنش می­انداخت؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می­رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می­رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می­نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می­خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت:
- جینی! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می­دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن­بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می­تونم رزی، عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه، می­تونی تو مهمونی­های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه­هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت: «شب بخیر کوچولوی من
هفته بعد پدرش مجدداً بعد از خوندن داستان، از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می­دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن­بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن­بندم رو نه، اما می­تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می­تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، اشکالی نداره!
و دوباره گونـه­هاش رو بوسید و گفت: «خدا حفظت کنـه دختر کوچولوی مـن، خواب­های خوب ببینی
چند روز بعد، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می­لرزه.
جینی گفت: «پدر، بیا اینجا»، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن­بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن­بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه­اش، از جیبش یه جعبه­ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن­بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن­بند بدلی صرف نظر کرد، اونوقت این گردن­بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقاً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می­ده. او منتظر می­مونه تا ما از چیزهای بی­ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی­اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست؟!
***
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.
باعث شد، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به جای اونها، هزار چیز بهتر رو به ما داده.
یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.

Sunday، December 20، 2009

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و بعد پرواز را

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی، پرواز را
***
راه رفتن بیاموز، زیرا راه­هایی که می­روی جزئی از تو می­شود و سرزمین­هایی که می­پیمایی بر مساحت تو اضافه می­کند
***
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زود­باشی، دیر
***
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
***
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
***
بادهـا از رفتن بـه مـن چیزی نگفتنـد، زیـرا آنقـدر در حرکت بودنـد کـه رفتـن را نمی­شناختند
***
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
***
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند
***
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می­شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می­فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می­دانست
***
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
***
وقتی داری در دریای زندگی سفر می­کنی .. از طوفان­ها و امواج نترس
بگذار تا از تو بگذرند .. تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش
همیشه به خاطر داشته باش .. دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهر نمی­سازد
***
جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو می­شوند و آرزوها به اهداف بدل می­گردند. جایی که در آن هر غیر ممکنی، ممکن می شود. تنها اگر به هدف­هایمان ایمان داشته باشیم

Monday، November 23، 2009

رمز خوشبختی در سه جمله

خوشبختی ما در سه جمله است:
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا.
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی­مان را تباه می­کنیم:
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا!

Tuesday، July 14، 2009

آرزو می کنم

اول از همه برایت آرزو می­کنم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر این گونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که این گونه پیش نیاید ...
اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
***
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ...
برخی نادوست و برخی دوستدار ...
که دست کم یکی در میانشان بی­تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...
تا که زیاده به خود غره نشوی.
***
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری ...
تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می­کنند ...
چون این کار ساده­ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می­کنند ...
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
***
و امیدوارم اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...
و اگر رسیده­ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی ...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.
***
امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده­ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می­دهد ...
چراکه به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...
به رایگان ...
امیدوارم که دانه­ای هم بر خاک بفشانی ...
هر چند خرد بوده باشد ...
و با روییدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
***
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی ...
و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:
«این مال من است»،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!
***
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید ...
***
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ................
ویکتور هوگو

Tuesday، June 30، 2009

امروز تنها زمانی است که ...

امروز تنها زمانی است که می­توان در آن کاری را انجام داد و یا نداد. دیروز گذشته و برای فردا نیز هیچ تضمینی وجود ندارد.

Friday، May 29، 2009

هیچ دعایی نیست که مستجاب نشود

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می­دهد:
او می­گوید آری و آنچه را که می­خواهی به تو می­دهد.
او می­گوید نه و بهتر از آن را به تو می­دهد.

او می­گوید صبر کن و بعد بهترین را به تو می­دهد.

Tuesday، May 19، 2009

خود ارزیابی

پسر کوچکی وارد مغازه­ای شد. جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه­های تلفن برسد و بعد شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه­دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می­داد.
پسرک پرسید: «خانم، می­توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن­های حیاط خانه­تان را به من بسپارید؟»
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می­دهد
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می­دهد انجام خواهم داد
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملاً راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده­رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می­کنم. در این صورت شما در یکشنبه، زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت

مجدداً زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه­دار که به صحبت­های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری، دوست دارم کاری به تو بدهم
پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می­سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می­کند.

Saturday، April 25، 2009

هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست

سال­های بسیار دور پادشاهی زندگی می­کرد که وزیری داشت.
وزیر همواره می­گفت: هر اتفاقی که رخ می­دهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه، کارد تیزی طلب کرد. اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید. وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می­دهد در جهت خیر و صلاح شماست!
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد ...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود، راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد. در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیله­ای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند.
زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند. زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند. اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می­توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد. به انگشت او نگاه کنید!!!
به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه کـه بـه قصر رسید، وزیـر را فراخوانـد و گفـت: اکنون فهمیـدم منظـور تـو از اینکـه می­گفتی هر چه رخ می­دهد به صلاح شماست، چه بوده. زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد نجات یابم. اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی. این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز، مگر نمی­بینید؟ اگر من به زندان نمی­افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم. در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند، مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می­کردند. بنابراین می­بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!!!

*****
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می­باشد.
پائولوکوئیلو